خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 25 آبان ماه سال 1386

سلام مولا ؛

 

دیروز آمده بودم سمت محله ی شما . کلی پیاده راه رفتم تا رسیدم سر کوچه ی معصومیت ...

 

رفتم دم در خانه ای که روی پلاکش حک شده بود : اینجا با وضو وارد شوید ...

 

 در زدم اما کسی در خانه نبود ، بیشتر صبر کردم . بازهم خبری نشد . همسایه ای گفت : ایشان فعلا تشریف ندارند . بعدا دوباره بیایید ، شاید قسمتتان بشود که ملاقاتشان کنید ...

 

با خودم گفتم حالا که سعادت دیدار امام پاک ،  نصیبم نشد ، نامه ای بنویسم و برایتان جابگذارم تا بخوانیدش ...

 

 

 

به نام خدایی که به ما قدرت انتظار موعود را می دهد

 

مولای نازنین من ، خود بهتر از من می دانید که زمستان زمین نزدیک است ... یعنی راستش را بخواهید ، فکر کنم الآن دیگر شروع شده باشد ، مردم خیلی سردشان شده ، دیگر گرمای محبت بینشان نیست . دیگر کسی صبح زود وضو نمی گیرد . انگار آب یخ بسته باشد ...

 

دنیا فکر کنم سرما خورده باشد ، آخر صدایش بدجوری گرفته . به جای صدای شیرین قرآن و اذان و دعا ، صدای آواز در کوچه خیابان ها می پیچد .

 

مردم دیگر شاداب نیستند . همه کرخت و سست شده اند . انگار سرما در وجودشان رخنه کرده است ، همه در خوابند . خواب غفلت ...

 

آتش عشق بین مسلمانان خاموش شده . دیگر کسی به فکر برادر مسلمانش نیست . همه فقط به این فکر می کنند که تعداد پیراهن هاشان بیشتر شود . که تا شاید سرما نخورند ...

 

 همه انگار قلب هاشان را گذاشته باشی داخل فریزر ، نسبت به حجابشان ، بی احساس شده اند . غیرت درونشان می لرزد از سرما ...

 

مولا . چرا با نفس گرم و آغوش گرمتان بهار را صدا نمی زنید ؟ اجازه ندهید ما هم سردمان بشود . التماستان می کنم ... سردی برای ما حکم مرگ دارد .

 

شما را به خدا قسم ، یا قدرت تحمل این سرما را از خدا برایمان بخواهید ، یا این که دم گرمتان را از ما دریغ نکنید ...

 

منتظریم . با تمام وجود ... امیدمان به شماست .

 

ما و روزگارمان را از یخبندان نجات بدهید مولا ...

 

خدانگهدارتان باشد .

 

از طرف یکی از عهد بسته هاتان

 

mola 

 

جمعه 18 آبان ماه سال 1386

 

 

تو به من نزدیک تر از من

 

این منم که از تو دوره

 

غایبی اما دل من

 

به یادت غرق حضوره

 

ماه آسمونی ، اما

 

میشه رو زمین تو رو دید

 

میشه با تو درد دل کرد

 

راز غیبتت رو پرسید

 

دور آسمون ، شب و روز

 

زمین بی صدا می گرده

 

تشنه ی یه جرعه عشقه

 

دنبال شما می گرده

 

چشم به راهیم توی هفته

 

برای رسیدن تــــو

 

غروب جمعه چه سخته

 

غربت ندیدن تــــو . . .

 

 

 



مهرتان افزون   شادیتان فروزان . . .


 

جمعه 18 آبان ماه سال 1386

 

 

. . .   سلام   . . . !