خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 آذر ماه سال 1386

            " به نام خداوندِ شب "

 

 

به نام پروردگاری آغاز می کنم که همیشه بهترین هارا به من هدیه

 

 داد ...

 

همیشه زیباترین احساس ها را برایم به ارمغان آورد ...

 

به نام خدایی آغاز می کنم که عشق تو را در دلم شعله ور کرد ...

 

مهدی جان ... سلام ...

 

سلامی به زیبایی تمامی ِ عهدها و آل یاسین ها ...

 

دل تنگم ... اما ...

 

دلتنگی ام از غروب جمعه نیست ... دلتنگی ام از دوری ِ توست ...

 

تنهایم نگذار ...

 

مهدی جان ... من ... همیشه آرزویم این بود که روزی قلمم را برای

 

 تو بر روی صفحات سفید کاغذ به رقص در بیاورم ...

 

و اکنون است که می نویسم ... و ... قلمم به من لبخند می زند ...

 

مهدی جان ...

 

کاش زودتر می آمدی ... تا اشک هایم را نثار راهت کنم ... بلکه

 

 آرامشی بدهی این قلب پر تلاطمم را ...

 

مهدی جان ... بیا ...

 

آرزویم این است  که سیمای بی نظیر تورا به تماشا بنشینم ...

 

و... دلم را ... وجودم را ... با یاد تو تسلی بخشم ...

 

ای کاش در کنارم بودی ... تا درونم را با نگریستن به وجود

 

 مبارکت تسکین می دادم ...

 

می دانم ... هستی ... همین جا ...

 

کنارم بمان ... کنار من و خدای من ...

 

من را که می شناسی ... !

 

منم ... شبرو ... همان شبرو ِ شبهای شیرین نیایش ...

 

کاش قدم زدنت در گرداگرد سجاده ام در آن شبها باز تکرار می

 

شد ...

 

کاش پرتو ِ همیشگی وجودت زودتر روحم را تسخیر می کرد ...

 

ای کاش ...

 

ای کاش زودتر می آمدی ...

 

مهدی جان ...   

 

دستم را بگیر ... 

 

محکم بفشار ... تا برای همیشه شبرو ِ راهت باشم ...

 

مهدی جان ... زودتر بیا ...

 

 

جمعه 23 آذر ماه سال 1386

به نام حضرت عشق

 

حجت خدا

 

آقا جان سلام ؛

آقا اگه گفتین چی شده ؟

 می دونم که می دونین . بهتر از هرکسی هم می دونین . اما بازم می گم براتون . خیلی خوشحالم آقا . به امید خدا این هفته سه شنبه  بازم میایم خدمتتون برای دستبوس . اتفاقا ازتون یه چند تا سؤال هم دارم .

دلم برای دیدارتون پرمی کشه آقا . اگه بدونین با چه مکافاتی سفر این هفته به جمکران رو جور کردم . خدا کمکم کرد . شایدم اصلا کمک خودتون بوده به من حقیر . وگرنه با اوضا احوال ما ، باید یه چند هفته ی دیگه هم صبر می کردیم برای اینکه شاید بتونیم زیارتتون کنیم .

ماشینمو که می دونین . هفته ی قبل خراب شد از جمکران که بر می گشتیم . حسن مکانیکی گفت از پلوس چرخ جلوست . گفت نمی شه دیگه باهاش راه رفت مگه تعمیر بشه . خرجشم گفت 40 تا 50 تومن می شه .

اینو که گفت ، دنیا انگاری خراب شد رو سرم . گفتم با خودم ، اگه روزی 20 ساعت هم کار کنم و کفش بدوزم  بازم این پول تو یه هفته جور نمی شه . خودمم که دستم خالی بود حسابی .

 مطهره چند وقته بهم می گه بابایی من روپوش مدرسه ام کهنه شده . برام روپوش بخر . یه مبلغ کمی براش گذاشته بودم کنار که برم براش خرید و دل بچه رو شاد کنم ، خدا خدا می کردم فعلا بهونه نگیره که با اون پول یه سر و سامونی به ماشین بدم و این هفته با مادرش و خودش بیایم پیشتون .

اما خب ، آقا ما همیشه به لطف شما و کرم و رحمت خدا امید داریم . دیروزی صاحب کارم فرستاد دنبالم . رفتم تو دفترش . دیدم یه بسته 500 تومنی گذاشت جلوم و گفت :‌" این ماه ، فروش کفشایی که تو دوختی خوب بوده . مردم از کارای تو تعریف کردن . این پول تشویقیه . "

آقا ، به جان عزیزتون ؛ اشک تو چشام جمع شده بود .  رفتم صورتشو بوسیدم و خدا رو شکر کردم بابت این همه عظمت و مهربونیش .

خلاصه سرتونو درد نیارم آقا . این هفته ان شا الله میایم پیشتون .

 آهان . گفتم که یه چند تا سؤال دارم ...

هرچی خواستم ، نشد تو دلم نگه دارم که همون سه شنبه ازتون بپرسم ...

آقا ؛ چرا بعضی مردم ، بیشتر از اینی که به شما دل ببندن ، به مسجد جمکران و چاه عریضه اعتقاد و دلبستگی دارن ؟

...

 

جمعه 16 آذر ماه سال 1386

صفحۀ کاغذ خالیست  ،

اما

اندیشه ای در سر ، خرمن خاک آلود دل را به باد می دهد

و چشم به خود می بیند دریای گرد و غبار را که در آسمان خرامان به اوج می رود .

ناگاه ابری بر فراز می آید و با غرشی شروع به گریستن می کند ...

ای وای

مبادا کس را ، نظاره گر حال دل باشد !

ای وای

مبادا خرمن باد خورده ، اینک بر گِل و لای نَفس پنهان گردد!

ای وای

چشم دیگر زیر رگبار ابر تاب باز ماندن ندارد .

سبد ها پر ز اندوه

دلها پر ز غم

افکار پر ز شک

اندیشه ای نو باید

بادی نو

چشمی نو

بهاری نو

فصل خوشه چینی دوباره

و می آید صاحب خانه

می دانم

می آید ...

   1      2    >>