X
تبلیغات
نماشا
رایتل

. . . آدیـــنه ها . . .
... ای مـفـخـر آدیــنـه‌ام ... مـن عـاشـق دیـریـنـه‌ام ... 

سلام،

یه جایی خوندم نوشته بود: "آی آدما ما گم شدیم، تو شهر رنگی شما؛ تو شهرتون نمیشه دید، حتی یه یار آشنا"...
خودمو گذاشتم جای یه آشنا که می‌شناسم، به جاش نوشتم. سعی کردم حرف دلشو بنویسم... 


*...یه وفتا آدم احساس می‌کنه همه جا غریبه. هیچ‌کس براش آشنا نیست و هیچ‌کس نمی‌فهمدش. تو شهر خودش؛ تو فامیل خودش؛ حتی تو خونه‌ی خودش... همش به اطرافش نگاه می‌کنه، به آدما، به در و دیوار، به هر چیزی که با چشم دیده میشه... اما هیچ‌چیز و هیچ‌کس رو نمی‌شناسه.


"خدایا! یعنی این خانومه که موهاش افشون و آشفته، رو شونه‌هاش ریخته و روسریش اندازه‌ی روسری مطهره‌ست، آشناست؟" چه‌قدر باهات آشناست؟ چه‌قدر می‌فهمیش؟ چه‌قدر می‌فهمدت؟...


"خدایا! یعنی این آقاهه که لباس‌هاش، مدل موهاش، حرکاتش، آرایش صورتش و... نمیذاره هیچ مردونگی‌ای تو ظاهر و رفتارش دیده بشه، آشناست؟" اینو چه‌قدر می‌فهمیش؟ فکر می‌کنی چه‌قدر می‌فهمدت؟...


یه روز که سرتو بگیری بالا و تو کوچه و خیابون راه بری، سعی کنی به اطرافت دقیق نگاه کنی، سعی کنی یه آشنا... یه دوست، پیدا کنی، تازه می‌فهمی هیچ‌کس باهات آشنا نیست.


یه روز که خودتو بذاری جای یه پسر، یا یه دختر که پاک مونده هنوز، که تو چشماش گناه راه نمیده، که عذاب می‌کشه از وضعی که می‌بینه، که ترجیح میده از خونه بیرون نره تا یه دنیا گناه و خطا دنبالش راه نیفته... یه روز که خودتو بذاری جای همچین جوونی، تازه می‌تونی بفهمی بعضیا حتی بین نزدیک‌ترین کسان‌شون، چه احساس غربتی می‌کنن...


حتی نمی‌تونی به خواهر خودت بگی "تو رو خدا یه کم آروم‌تر بخند تو خیابون! محض رضای خدا اون روسری‌تو یه کم بکش جلو!" نمی‌تونی به دختر خواهرت بگی "حداقل با پسرای این محله که منو می‌شناسن، دوست نشو!"...


حتی نمی‌تونی به مادرت بگی چی می‌کشی از دست خواهرت و بچه‌های اون یکی خواهرت و برادرات و حتی خود مادرت! چه برسه به آدمای کوچه و خیابون...


وقتی توی جمع مثلاً خانوادگی، کل فامیل بریزن سر عقاید تو که بین اون جمع طرفدار نداره، وقتی سعی کنن با توهین و تمسخر خردت کنن تا بگن "تو داری اشتباه می‌کنی! تو جوونی! از جوونیت لذت ببر! این‌همه عقب‌مونده نباش! آبروی فامیل ما رو بردی! من خودم یه دختر خشگل سراغ دارم برات که..."... وقتی اینا رو می‌بینی چه حالی میشی؟


آقا مهدی! فکر کردی یه آدم این‌جوری تا کی می‌تونه طاقت بیاره؟ فکر کردی تا کی می‌تونه تمام محبتش به خانواده و فامیلش رو ببره زیر شرط محبت خدا؟ بگه اگه خدا گفت آره، منم میگم آره! فکر کردی به این‌که یه جوون که دوست داره پاک باشه، چه‌قدر می‌تونه صبوری کنه؟...


می‌دونی چی‌کار کردم آقا مهدی؟! چند سال پیش از بابا اجازه گرفتم و روی پشت‌بوم خونه‌مون یه اتاقک ساختم. برای این‌که تنهایی و غصه و غیرتی که اجازه‌ی خرج کردنش رو ندارم و نماز و التماس‌هامو بیارم اون‌جا، که فقط تو ببینی و بشنوی... که هیچ‌کس نبینه وقتی اشک می‌ریزم چه‌قدر چهره‌ام مظلوم‌تر از همیشه به نظر میاد...


آقا مهدی... بدترین غربت، غربت تو خونه‌ی خودته... خودت که می‌دونی... بسه دیگه این همه غربت و غیبت... بیا دیگه... طاقتم داره تموم میشه... دیگه هیچ‌جا نمیشه یه نفس راحت کشید... تو رو به فاطمه بیا... بیا آقا مهدی...*    

مهدی

یا حق... 

[ جمعه 20 آذر‌ماه سال 1388 ] [ 01:52 ب.ظ ] [ صبــــــا ]
.: Weblog Themes By themzha :.

موضوعات وب
آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 145950