<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[. . . آدیـــنه ها . . .]]></title>
		<link>http://adineha.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[ای مفـخر آدیــنه ام &nbsp;&nbsp;من عاشـق دیـرینه ام ...]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[آرزوهای سپید]]></title>
					<link>http://adineha.blogsky.com/1387/06/01/post-48/</link>
					<description><![CDATA[<p align="right"></p><p align="justify">امروز قصه سفر را از آغاز دوره کردم، از آغاز تا پایان فقط یک خط سرخ بود، به سرخی خون تو که در میان خاطراتم خطی داغ از خود به جا گذاشته است. اما توی این خط داغ، یک دنیا صحبت عاشقانه است که نمی توانم به زیبایی آن چه که هست تفسیر کنم که یک کهکشان آرزوهای سپید در کالبد دارد. اگر تو شکافی در آن به وجود بیاوری، یک آسمان شکوفه خواهی دید و بعد یک دریا احساس از آن تو خواهد بود؛ مثل یک گنج هفت کلید است که هر کلید نام تو و یاد توست.</p><p align="justify">ای عزیز! سال هاست تو را می شناسم؛ نمی دانم صدای لطیف تو را کی شنیدم که این چنین عاشق زارت شدم، مانده ام اگر تو را با چشم ببینم با عشقت چه خواهم کرد.</p><p align="justify">آن وقت که مرگ گل و مرگ برگ اتفاق می افتد و هیکل نازنین تمام یاس های عالم شاپرک وار می فرسایند، آن وقت که بیدها بوی اشک پرنده را به خود می گیرند می خواهیم که بیایی، تمام دنیا با یک کهکشان احساس به تو خواهند گفت که بیایی تا امیدشان به یأس دچار نشود.</p><p align="justify">نگذار تا احساس های زشت، عشق تو را از من بربایند که ناامیدی امانم را ببرد. منتظرم تا دست تو تمام دردهایم را از جسم و روحم بزداید. منتظر لطیف ترین حرمت الهی خواهم بود، منتظر سپیدترین دست بشر، طولانی ترین آرزو و خوشبوترین نسیم الهی!</p><p align="justify">آمدم، در زدم، در را باز کردی، اما چرا به این زودی راندی ام؟ چرا جسمم دست نوازشگر تو را حس نکرده؟ چرا تا به حال یک قطره در انتظارت ذوب نشدم؟ می دانم که ابلیس وجودم با بی شرمی دلم را از آن خود کرد و برایم چیزی نماند جز کبر و آن هم رهایم کرد. حال هیچم؛ بدون تو و بدون عشق تو. آن روز که عشق را قسمت می کردی نبودم، اما از راهی دور، دستانم دراز بود؛ آسمان نمی بارید زمین تر بود. </p><p align="justify">از زمان اولین گریه ام تا به حال عشق تو را در من تزریق کردند؛ حال، شک، تکه تکه عشقت را از قلبم می رباید. صدایت می زنم، بشنو، فریاد می زنم با جانم، دلم با گلویم هم آوا می شود که ای منجی! ای سوار سبزپوش جلگه همیشه سبز، کاش تو می ماندی!</p><p align="justify">آن روز که از کنارم گذشتی از خاطر نمی برم که نسیم، بوی خوش پاکی ات را سال هاست که برایم هدیه می آورد.</p><p align="justify">دلم می خواهد با اشک نامه ای به پنهانی تمام رازهای عالم بنویسم، بعد دستی گرم از جنس لطیف تو هویدایش کند که نامه از آن من است، که من عاشق ترینم. آه، اگر می دانستی که چقدر به عشقی چون تو می بالم «یا صاحب الزمان». </p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p></p><p align="center"><img hspace="0" src="http://i35.tinypic.com/e8075y.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p align="center"></p><p align="center"></p><p align="center"></p><p align="center">&quot;نامه های جوانان به امام زمان&quot; </p><p align="center"></p><p align="center"></p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 22 Aug 2008 14:19:41 GMT</pubDate>
					<comments>http://adineha.blogsky.com/Comments.bs?PostID=48</comments>
          <guid>http://adineha.blogsky.com/1387/06/01/post-48/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[برسد به دست یارم]]></title>
					<link>http://adineha.blogsky.com/1387/05/25/post-47/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">به نام خداوند نور و مهربانی</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">آقا جان سلام، تولدت مبارک، تولد تو بر ما مبارک</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">این نامه را به بهانه تولدت می نویسم و می دانم که جواب نامه هم مثل جواب سلام، واجب است، من حرف هایی دارم که برایت می زنم و لابد تو هم جواب هایی داری که لابد اگر صلاح بدانی برایم می گویی .</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">اول از همه بگویم که آمدن تو «آرزو» نیست؛ «امید» است آن هم آن قدر امید پررنگی که انگار همین الان برای همیشه آمده ای و ما دویده ایم چمدان ها را از تو گرفته ایم و گرد این سفر دور و دراز چند صد ساله را از وجودت تکانده ایم . می دانی، ما منتظران تو دو گونه ایم: بعضی از ما در این سال های طولانی دلمان برای خودت تنگ شده و بسیاری از ما علاوه بر آن، بیشتر چشممان به دست های مهربان توست که پس از اینکه آن ها را بر سر ما کشیدی، زودتر بروی سراغ سوغاتی ها و آن ها را تقسیم کنی و به همه ما سهمی از «عدالت» بدهی .</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">خودت که خوب می دانی هر چه سفر مسافر طولانی تر و هر چه مهم تر، سوغاتی ها چشمگیرتر و بیشتر است . ما منتظریم؛ منتظر آن جانمازهای نورانی و آن ترازوی هوس انگیزی که با آن سهم باور نکردنی هر کدام از بندگان خدا را عادلانه تعیین می کنی و به او هدیه می دهی تا آنجا که لبخند سرور تمام جهان را فرابگیرد و «مدینه فاضله» ای که قولش را داده بودی، محقق شود .</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">برای همین است که ما این روزها به «امید» آن روز شیرین، همه جای شهر را از خیابان ها تا کوچه پس کوچه هایش را، از پایین شهر گرفته تا بالای آن را، چراغانی کرده ایم، مادرانمان بهترین گلدان های خوش بویشان را توی کوچه آورده اند و سفارش کرده اند مواظب بچه ها باشیم نکند شیطانی کنند و آن ها را بشکنند و خدای نکرده پای نازنین «آقا» هنگام عبور از کوچه صدمه ببیند .</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">بچه ها شرشره های رنگی را از میان میله های پنجره ها رد می کنند، از تیرهای چراغ برق سر کوچه بالا می روند و محله را چراغانی و آذین بندی می کنند . جوان ها، شیر و شربت و شکلات و شیرینی را روی میز، جلوی خانه ها و سر گذرها و سر در مسجدها چیده اند تا پذیرایی کوچکی باشد از عاشقانی بزرگ؛ آن ها که با هر نمازشان سلامی گرم بر تو دارند و هیچ لحظه ای از شب و روز را بی یادت نمی گذرانند . پدرانمان پارچه نوشته های مبارک باد میلادت را با دقت و ظرافت در میان ریسه های نوری که از هفته ها قبل در نوبت خرید یا اجاره اش بوده اند قرار می دهند، به طوری که از همه جای کوچه و خیابان به چشم بیاید:</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">بنمای رخ که خلقی، واله شوند و حیران&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </p><p align="justify">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;بگشای لب که فریاد، از مرد و زن برآید</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">مولا جان! همه این ها درست اما من فکر می کنم یک جای کار خودم لنگ می زند، به همین دلیل این نامه ی تبریک را بهانه ای کردم که یک خواهش و درخواست از تو داشته باشم . راستش چگونه بگویم، من هم دلم می خواهد -اگر جسارت نباشد- ظهور کنم!</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">می دانی، این دل، بدجوری، شب زده و گم شده است. راستی مگر ما برای تولد تو از ده-دوازده روز قبل همه جا را چراغانی نمی کنیم، خوب چه اشکالی دارد شما هم یک بار این کار را برای ما انجام بدهی؟! تو هم ریسه ای از نور بردار و دلمان را روشن کن، تو هم ما را آذین ببند، تو هم در کوچه های وجودمان گلدان های خوشبو بگذار . بگذار این بار چراغانی، پیش از تولد و فقط دمی قبل از آن باشد . قول می دهیم با این کار تو فورا متولد شویم و آن وقت شما شربت و شیرینی پخش کنی و لبخند بزنی و تولدمان را تبریک بگویی، نه فقط به اطرافیان و دوستان بلکه به خودمان، رو به ما کنی و بگویی: تولدت مبارک!</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">من می دانم همان طور که ما «منتظر» تو هستیم، تو هم منتظر مایی . حتی برای آن که ما ظهور کنیم اشک می ریزی و انتظار می کشی . آخر ما هم صدها سال است که غایبیم، غیبت کرده ایم و تو مثل یک معلم مهربان، دنبال ما شاگردهای نادان دویده ای، اما ما از دیوار مدرسه فرار کرده ایم و تو باز منتظر مانده ای تا روز دیگر . راستش می خواهم اعترافی بکنم: ما می دانیم که تو بیشتر از آن که معلم شاگرد اول ها باشی، دلسوز ما صفر گرفته هایی و می خواهی خودمان را بالا بکشیم تا تجدید یا مردود نشویم، این را می دانیم اما چه کار کنیم وقتی تکالیف مان را انجام نداده ایم، نتیجه این شده است که در جهل و بی سوادی مانده ایم .</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">خدا هدایت کند کسانی را که ما را از تو می ترسانند و چهره ای خشن از تو ترسیم می کنند و می دانند و توضیح نمی دهند که خشم تو برای کسانی غیر از ماست؛ تو با ما سراسر مهربانی و لطفی و حاضری نمره های قبلی ما را به شرط جبران، پاک کنی .</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">آقا جان! زمان ظهور تو را خدا تعیین می کند اما زمان ظهور ما را هم تعیین کرده اند و هم به خودمان ابلاغ . برای تو هنوز فرا نرسیده برای ما از وقتش هم گذشته است . خدا وعده ظهور تو را اگر حتی یک روز هم از عمر دنیا باقی مانده باشد عملی می کند اما ما می ترسیم فرصت ها را از دست بدهیم و همچنان غایب از دنیا برویم . پس دعا کن؛ دعا کن خدا فرج ما را هم نزذیک کند، برای ما هم دعای فرج بخوان، با هر زبانی که می دانی و ما هم پیشاپیش «آمین» می گوییم . همه اش که نباید ما دعای فرج بخوانیم و تو آمین بگویی .</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">این گونه که باشد ما چه غمی داریم؟ خدا را شکر که ما بی صاحب نیستیم، تو صاحب مایی، تو صاحب زمان مایی، چرا باید غصه بخوریم، آدم های بی صاحب غصه بخورند . ما دستمان را دراز کره ایم و تو حتما دستمان را خواهی گرفت، در دست های همه ما سبوهایی خالی است، می دانی که ما هیچ نداریم و از تشنگی داریم می میریم، این سبوهای کوچک را پر از آب خوشگوار کن: «متی ننتفع من عذب مائک فقد طال الصدی ». نگو که چرا ما جلوتر نمی آییم تا دستمان به تو برسد، می بینی که پاهای ما در غل ها و زنجیرهای «دنیا» مانده است و نمی توانیم بیش از این به سویت بیاییم . قدری بیشتر به سوی ما بیا تا دست های ما به تو برسد، آخر مگر نمی خواهی که با تو بیعت کنیم، خسته شدیم از بس دست بیعت به «دنیا» دادیم .</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">من بیچاره چو زلف تو رها می کردم </p><p align="justify">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; هیچ لایق ترم از حلقه ی زنجیر نبود</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">بیا و ما را آزاد کن، ثواب آزاد کردن بنده را ما از شما بزرگواران شنیده ایم و حالا چشممان به کلیدهای نجاتی است که فقط در دستان نازنین شماست .</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">ای منهدم کننده بناهای شرک و نفاق، ای آن که شاخه های انحراف و شقاوت را از ریشه بر می کنی، ای آن که هیچ اثری از هواهای نفسانی و دروغ و سرکشی باقی نمی گذاری! اینک این دل ما، پیش از همه به دادش برس . علف های هرز را از دل ما بکن و به جای آن ها گل های خوشبوی مهربانی و انصاف و تقوا بکار، بگذار این احساس ما هم هوایی بخورد .</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">آقا جان! امشب شما در حالی قدم بر چشمان ما می گذارید و می آیید که صدای خنده و سرور پدر و مادر بزرگوارتان امام عسگری علیه السلام و نرگس خاتون علیها السلام و همه فرشته هایی که دور بستر شما حلقه زده اند از در آن خانه کوچک بیرون نمی رود، اما بر خلاف آن خانه، همه دنیا را صدای شادی و بهجت و جشن فرا گرفته است . همه برای آمدن تو لحظه شماری می کنند، نه فقط ما مسلمانان شیعه و سنی که مسیحیانی که مژده آمدن دوباره عیسی بن مریم علیهما السلام را از نفس گرم تو می شنوند و نیز یهودیان و زرتشتیان و بوداییان و ... آن ها هم می آیند و همراه ما در آن جمعه ای که نباید خیلی دیر باشد، به سوی میعادگاه نماز جمعه راهپیمایی می کنند و تو ای قائم آل محمد! نه با تکیه بر عصا که با تکیه بر سلاح اصلاح، خطبه اول را در توصیه به «تقوا» تمام می کنی و خطبه دوم را پس از آن که بر پدران بزرگوار و وجود نازنین خودت سلام دادی و ما قیام کردیم، با اعلام خبری آغاز می کنی که برای ما روزنامه نگاران، بهترین تیتر اول تاریخ آفرینش است: «تشکیل امت واحده جهانی و جامعه معنوی قرآنی» .</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">و این تازه اول عشق است ...</p><p align="justify"></p><p align="justify">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; چشم به راه همیشه تو</p><p align="right">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </p><p align="right">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ت.دژاکام</p><p></p><p>&quot;نامه های جوانان به امام زمان&quot; </p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 15 Aug 2008 21:19:27 GMT</pubDate>
					<comments>http://adineha.blogsky.com/Comments.bs?PostID=47</comments>
          <guid>http://adineha.blogsky.com/1387/05/25/post-47/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[بر جم ما جان آمده]]></title>
					<link>http://adineha.blogsky.com/1387/05/18/post-46/</link>
					<description><![CDATA[<p align="center"><font color="#3300ff" size="3"><strong>* به نام خدا *</strong></font></p><p align="center"></p><p align="center"></p><p align="center"><font color="#3300ff">بر جم ما جام آمده</font></p><p align="center"></p><p align="center"><br /><strong><font color="#009900">مولودی از عرش خدا از لطف بر خاک آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">بر خاکدان ما زمین از اوج افلاک آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">گل در گلستان آمده ، شادی یاران آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">فصل خزان رفت از جهان از نو بهاران آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">در این شبستان سیه خورشید تابان آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">سلطان اقلیم وجود بر جسم ما جان آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">جبریل از عرش آمده تا او ز یارانش کند</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">آدم به کویش آمده تا بوسه بارانش کند</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">نوح آمده تا از کرم ایمن ز طوفانش کند</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">اینجا است ابراهیم تا راحت ز نیرانش کند</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">موسی به درگاهش شده تا رد ز دریایش کند</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">عیسی به دربار آمده تا او مسیحایش کند</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">در صف نشسته اسمعیل تا جان به قربانش کند</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">یوسف به او دارد نظر کز خوب رویانش کند</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">خضر آمده باشد غلام تا از ندیمانش کند</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">لقمان هم اینجا آمده تا از حکیمانش کند</font></strong></p><p align="center"><strong><font color="#009900">اینجا جمیع انبیا در پیش آن شه چون گدا</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">تک تک برای لطف او جمعند بر این دولت سرا</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">این کیست این مولود پاک کو آمده بر روی خاک</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">کروبیان خوشحال از او ابلیس از او اندوهناک</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">گویا پیغمبر آمده یا اینکه حیدر آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">یا باز از بهر رسول زهرای اطهر آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">شاید امام مجتبی آن سبط اکبر آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">یا که حسین ابن علی یک بار دیگر آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">گویا علی ابن حسین آن زاهد دهر آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">یا باقر جمله علوم بعد از پیمبر آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">شاید امام صادق آن دریای گوهر آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">یا اینکه یک بار دگر موسی بن جعفر آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">گویا رضا سلطان دین شاه مظفر آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">یا که جواد ابن رضا ماه منور آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">شاید امام هادی آن عبد مطهر آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">یا که امام عسکری در خیل لشکر آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">نی الجمله معصومین همه یکجا سراسر آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">بر عالم کون و مکان سالار و سرور آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">بر شیعیان خسته دل منجی و رهبر آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">* <font color="#3333ff">مهدی</font> * امام منتظر آن دادگستر آمده</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">می گوید انوار از شعف در وصف مولایش سخن</font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><strong><font color="#009900">نهری زلال و با صفا از حوض کوثر آمده </font></strong></p><p align="center"></p><p align="center"><br /><font color="#3300ff">سید بهاالدین انوار جزائری</font></p><p align="center"></p><p align="center"></p><p align="center"></p><p align="center"><img style="WIDTH: 368px; HEIGHT: 255px" height="255" hspace="0" src="http://i36.tinypic.com/24n032t.jpg" width="368" align="baseline" border="0" /></p><p align="center"></p><p align="center"></p><p align="center"></p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 8 Aug 2008 11:43:02 GMT</pubDate>
					<comments>http://adineha.blogsky.com/Comments.bs?PostID=46</comments>
          <guid>http://adineha.blogsky.com/1387/05/18/post-46/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
